|
به نام خدایی که جهان زاده عشق اوست
|
یه چند و قتیه که دست به روز کردن وبلاگم نمی ره نمی دونم شاید این که نمیتونم درست وحسابی تمرکز کنم و در باره یه موضوع بنویسم شاید الان فقط دوست داشتم که یک پسر کوچک ۳ یا۴ ساله بودم و هنوز چیزی رو درست و حسابی نمی فهمیدم شاید هم یه پیر مرد تجربه دار که موهاش رو در تجاربش سفید کرده و حالا برای خیلی چیز های پاسخی داره بودم . و لی من الان در یک سردرگمی شدید فرو رفتم وبرای خیلی چیز ها پاسخی ندارم .خوب این هم یه طرف زندگیه دیگه قرار نیست که همش شادی باشه ولی این درسها زندگی آدم رو به اندازه سالها پیر می کنه و این پیر شدن هم هزینه اون تجربه است خدا کنه شاگرد خوبی برای این زندگی باشیم . . .
یادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست .
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست .....
يادم باشد زندگي را دوست دارم .
يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت
در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم .
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد .
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم.
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم .
يادم باشد , يادم باشد ...
راستی برای این متن هیچ تصویری به نظرم نرسید
.