امروز که از خانه اومدم بیرون سعی کردم یه مقدار بیشتر به اطرافم توجه کنم جاتون خالی چه چیز های قشنگی دیدم که برام جالب بود اولش دیدم اون درخت کاجی که روبروی خونمون بود و و قتی برف اومده بود شکسته بودن خدا رو شکر سر پا شده بود. بعد این گلهای کوچولوی بنفشه کنار باغچه رو دیدم که چقدر قشنگ بود. بعد یه عالمه کارگر زحمت کش شهرداری رو دیدم که داشتن خیابون ها رو قشنگ می کردن . بعد فهمیدم که دنیا چقدر قشنگه و این چند روز مونده تا عیددنیا داره خیلی قشنگ تر می شه و از این بیشتر خوشحال شدم که تو کشوری دارم زندگی می کنم که یکی از قشنگ ترین و زیبا ترین کشور های دنیاست و زیبا تر از اون در کشوری زندگی کی کنم دراره با رسیدن بهارش مجلسش هم با ادم های جدید نو میشه و ما هم در این نو شدن شریکیم راستی فردا بزرگترین رویداد دموکراسی سال در کشور ما به وقوع می پیونده و ما به عنوان یه ایرانی در این رویداد شریک می شیم .۲۴ اسفند هم دیگرو می بینیم .
چو ایران نباشد تن من . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:39 توسط سید علیرضا موسوی
|
زير اين آسمان ابري
به معناي نامش فكر مي كند
گل آفتاب گردان !!
!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 15:28 توسط سید علیرضا موسوی
|
سلام. دیدین امسال هم مثل برق و با د روزها گذشت و حالا اربعین داره از راه میرسه اربعین هم اشک داره هم یه جوری برای من خاطره خاطره ای از نوع قدیم و از نوع مادر بزرگی . اخه مادر بزرگم از بچگی اربعین ها شل زرد می پزه البته از اون شله زرد ها که برای گرفتنش در خونشون صف میبندن اما پارسال این موقع پدر بزرگ خدابیامورزم زنده بود و برای شل زرد هم زدن به حیاط امده بود ولی امسال جاش خیلی خالیه بلاخره مرگه دیگه کاریش نمیشه کرد و لی من اعتقاد دارم این مرگ ادامه همین دنیاست ولش کن زیاد ناراحتتون نکنم راستی نمی دونم امسال چرا قسمت نشد برای امام حسین گزارش بگیرم.من حالا با اشک می نویسم که انقدر مهربون و با معرفت و مرد هست که حتما حتما می دونه چقدر دوستش دارم
**************
می شوم من غرق دریا
می زنم او را صدایش
کشتی عشقست اینجا 
می رود با ناخدایش
***
شعری از عمق وجودم
می سرایم از برایش
اشک هایم را ضمیمه
می کنم با هر کلامش
***
چشمهایم خیس و خسته
می شود از اشک هایم
ذکرهایم می شود گم
لابلای گریه هایم......
برای من هم دعا کنید من هم برای دلهاتون دعا میکنم
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:25 توسط سید علیرضا موسوی
|
از مرز خوای می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویاها
در مرداب بی ته ایینهها
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بود م
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگهایش من بودم که می دویدم
هستی اش درمن ریشه داشت
همه من بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:58 توسط سید علیرضا موسوی
|